محمد تقي جعفري
375
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى
زندگى چيست ؟ وهم و خيال . زندگى چيست ؟ رويا و سايه ، هذيان و مرگ . » ( 1 ) ساندور الكسندر پتوفى ( مجارستان 1823 - 1849 ) » اى گلهاى لطيف و زيبا ، اى گلهاى افسرده كه زينت بخش گورهاى مردگانيد بپاس آن كه ديرى از شما ، از گلبرگهاى سپيد و قرمز تان نگاهبانى كردم ، دل دار مرا تنگ در بر گيريد ، سرا پاى او را در زير برگهاى لطيف خود بپوشانيد ، تا اندام زيبا و سينهء سيمين و بازوان مرمرين و لبان دل پذير و نوازشگرش را آرامش بخشيد ، اى گلهايى كه اكنون بر روى گور دل دار من جاى داريد ، اكنون ديگر من تيره روز افسرده را كه از دير باز غم دل را با ديدار زيبايى و احساس لطف و گرمى شما فرو مىنشاندم ترك گوييد . از من شكسته دل بگريزيد و همين جا بمانيد و آخر چه سان مىتوانم دل دار را در اين جا بگذارم و شما را با خود باز گردانم . براى من همان ناله هاى تنهايى خوش است ، همان ناله هاى تنهايى و نغمه هاى جان سوزى خوش است كه از ساليانى دراز مونس روز و شب منند . » ( 2 ) هانرى اسپيس ( سويس تولد 1876 ) ديگر هيچ نمىدانم ، هيچ نمىفهمم ، دست بيم و بهت به سوى آسمان بلند مىكنم ، پيرامون خود ديگر هيچ راهى نمىبينم ، تاريكى و خاكستر است . همه جا
--> ( 1 ) همان مأخذ ، ص 361 و 362 . جنبهء رؤيايى و خيالى زندگى كه نقص آدمى و جهالت او را به حقيقت حيات به خوبى اثبات مىكند ، در قطعهء كالدرون به خوبى ديده مىشود . اى كاش به اين نكته هم تذكر مىداد كه رؤيا و خيال خاصيت ذاتى آن حيات است كه به سراغ انسان در مجراى مواد و تموّجات آنها مىآيد ، و اما آن حيات واقعى كه انسان پس از سر برداشتن از گهوارهء طبيعت به سراغش مىرود و به دست مىآورد ، سر تا پا واقعيت است و رؤيا و خيال نيست . . ( 2 ) همان مأخذ ، ص 392 . پتوفى نتوانسته است در قطعهء بالا موقعيت آدمى را در جريان زندگى رو به مرگ توصيف كند ، اما فراق آن پديدهء شگفت انگيز را موج منفى بسيار تند در حيات بشرى احساس كرده است . .